..... رئا لیسم - ناتورالیسم - سمبولیسم - اکسپر سیونیسم - دادائیسم - سورئالیسم .
قسمتی از آثار مورد توجه . در سبک هنری رئالیسم ....
همه ی آثار بالزاک ....
ممادام بوواری ( فلوبر )
الیور تویست ( دیکنز ) .... دیوید کاپر فیلد ....
جنگ و صلح .. ـ ( تولستوی )
نمایشنامه های آرتور میلر .. ----- مرگ دست فروش .
خاطرات دو دو شنبه ( تنسی ویلیامز )
باغ وحش شیشه ای - اتوبوسی بنام هوس .
------------------------------------------------------
ناتورالیسم ..
همه ی آثار امیل زولا . ... از جمله
ژرمینال - علویه خانم - زنی که همسرش را گم کرد ....
آثار صادق هدایت .. صادق چوبک .
---------------------------------------------------
سمبولیسم ....
اشعار - بودلر ( یکی از بنیانگذاران مدرنیسم هنری ) و مالارمه .
نمایشنامه های موریس مترلینگ -
پرنده ی آبی ( ملیسا ندو پلیاس )
------------------------------------------------------
اکسپر سیونیسم .....
آثار کافکا ( قصر - محاکمه )
نمایشنامه ها :
میمون پشمالو ( یوجین اونیل )
هابیل و قابیل ( فرد ریش کوفکا )
--------------------------------------------------
سورئالیسم ......
نادیا ( اندره برتون )
بوف کور ( هدایت )
بلندی های بادگیر ( امیل برونته )
نمایشنامه : فراموشم خواهید کرد ( برتون )
اشعار ... : پل الوار - گیوم آپونیر - آرتور رمبو - لویی آراگون .
-------------------------------------------
لطفا کاملش کنیم ...
عشق شعله ای تنهاست
ایستاده در نظرگاه دو آینه
لیک از این تنها
بی نهایت در دل آینه ها جاریست.
"مدیر جلسه داوود"
حضار:
نوید یاسر علی محمد شادی محمد2 گیلناز نوشین رضا ارژنگ مهرنوش پوریا نگار خودم (بهار).
علی در مورد فلسفه شروع به صحبت کرد که از کجا شروع شد . و ابتدا از دیدگاه افلاطون ارسطو و سقراط در مورد پایداری ویا تغییر پدیده ها گفت :بر طبق فلسفه افلاطون پدیدها ثابت هستند و صورتها و مسلها غیر قابل تغییر هستند . افلاطون مثالی در این باره میزند که دایره کاملی وجود ندارد وتنها ضلعی هاای هستند که ما میبینیم و تنها دایره ی مسلی افلاطون یک دایره ی کامل است . بعدها ارسطو نظریه حرکت اولیه را بیان میکند که بر مبنای آن پدیدها در حال تغییراند و حرکت آنها علتی دارد و بر طبق نظریه اولیه خود به خدا میرسد ( البته نه خدا ای با تعریفات ما). بعد از آن غرب به دو دسته تقسیم میشود : افلاطونی و ارسطوای که فلسفه ارسطوای اول در شرق گسترش می یابد و بعد به غرب منتقل میشود .
مهرنوش : افلاطون معروف به فیلسوف مکتوب بوده و سقراط معروف به فیلسوف شفاهی که البته چون سقراط شاگرد افلاطون بوده به ان سقراط افلاطونی گفته میشود.
افلاطون و سقراط هر دو از یک جغرافیا هستند چرا؟ برای این چراای هگل میگوید : جغرافیا نقش مهمی در ایجاد فرهنگ دارد .
یونان جزیره است و شرایط جوی برای کشتیرانی مهم است . مردم بر اثاث این احتیاج درمی یابند از طریق ستارگان می توانند به پیشبینی وضع هوا بپردازند در نتیجه علم نجوم در این منطقه رشد میکند.
یونانی ها فلسفه مکالمات دیالکتیک داشتند. در یونان قبل از فلاسفه سوفیسها بودند که معلمانی دوره گرد و جامع العلوم بودند و با گذشت ایام فیلسوف ها پا به عرصه میگذارند .
مادر سقراط دایه بوده و او میگوید : من نیز دایه ام مادرم به وجود ها زندگی می بخشید و من به روح ها .
بعد از افلاطون و سقراط فلوطین می اید و به دیدگاه افلاطون سیقل میدهد که موجب میشود هنرمندان در دوره ی رنسانس به افلاطون فلوطینی روی بیاورند . در کتاب جمهوری افلاطون وی به چگونگی هدایت یوتوپیا (آرمان شهر) پرداخته که در آن حکمران را به مغز تشبیه کرده پس باید دارایه فضیلت باشد و باید جلوی حجوم دشمن را توسط سپاه بگیرد . پس سپاه دومین بخش مهم میشود و سایر جامعه مانند دیگر اعضای بدن هستند که این اعضاع میتوانند از بیرون یا از درون مریض شوند .هنرمند باعث بیماری از درون است پس نباید در جامعه وجود داشته باشد واگر هم هست باید در محیطی محسور باشد.
و در کل جاای برای هنرمند در این شهر ارمانی وجود نداشت .وفلطین با تصیح فلسفه ی افلاطون و شخصیت بخشیدن به هنرمند موجب میشود در دورهی رنسانس هنرمندان برای بیان خود در مقابل کلیسا به آن روی بیاورند . فلوطین میگوید : لزومن زیباای تناسب نیست.
از اینجای حرفها به بعد صحبت ها به صورت گسسته است که از گفتن انها خوداری میکنم . فقط در مورد دو موضوع دیگر کمی گسترده تر توسط مهرنوش و پوریا وعلی صحبت شد:
1- چرا فلسفه در یونان گمراه شد واز آنجا به رم رفت؟
2- چرا علمی به نام فلسفه به وجود آمد؟
در پایان جلسه جشن کوچکی به افتخارتولد دوست عزیزمان (نوید) گرفتیم .
نوید جان تولدت مبارک . امیدوارم همیشه با لبخند زندگی کنی. ![]()
![]()
![]()
هوای نسبتا خوبی بود.از دانشگاه راه افتادم و تمام راه رو پیاده اومدم و طبق معمول زود رسیدم و رو پله ساختمان کناری انتشارات ویستار ولو شدم تا بقیه برسن و بقیه کم کم رسیدن با رسیدن ارژنگ.
رفتیم بالا ،تو کافی شاپ و داوود رو همونجا دیدیم.راس ساعت 25/6 جلسه به ریاست داوود و با حضور آذر،ارژنگ،نوید،یاسر،من(علی)شروع شد.بحث ما در مورد فیلم زیر زمین به کارگردانی امیر کاستاریکا بود.اما قبلش ارژنگ یک شعر خوند باز هم به زیبایی تمام به سبک شاملو.و بعد یاسر هم یک شعر خوند که به طرز غریبی به دل من نشست مخصوصا اونجایی که گفت" انگار که خدا از هم دلسنگتر است".جلسه نمی دونم چرا اما حال و هوای عجیبی داشت یا شاید ... در هر حال از این شش نفر سه نفر فیلم رو ندیده بودن!!!
داوود عنان بحث رو در اختیار گرفت و شروع کرد از فیلم گفتن:
گفت که فیلم نگاهی سیاسی انتقادی داره،و اینکه کارگردان کلا آدم معترضیه،از تاثیری که زا سینمای ایتالیا گرفته ،از نگاه طنزی که داره،از تقابل آدمها،از ترکیب صحنه ها از احساساتی بودن کاگردان موقع ساختن این فیلم و از آهنگ زیبای فیلم و...
داوود گفت این فیلم ،خلاصه میخ واد بگه که هر بلایی سر آدم میاد از هوس رانی و شهوت رانیشه.
داوود ادامه داد که دو نفر خاص تو انی فیلم هستن یک مرد هوس باز و دوستش که شدیدا بی کله و احمقه(اصطلاحا یکی مثل شعبون بی مخ).فیلم سه زمان داره:قبل از جنگ،حین جنگ و بعد از جنگ.در این سه زمان تغییرات این مرد هوس باز نشون داده میشه.
داوود از اینکه چرا اصلا اسم فیلم زیرزمینه هم گفت:با آغاز جنگ یک نوع اندیشه زیر زمینی شکل میگیره که میشه در این جمبه خلاصه ش کرد:تو میتونی من رو بکشی اما نمی تونی جلوی اندیشیدن من رو بگیری.
داوود از نقطه اوج فیلم گفت.از دیالوگ مورد علاقه ش گفت و یک سری چیزای دیگه...
البته داوود این رو هم گفت که آخر فیلم دیگه کارگردان داره مدام شعار میده.
آذر خواست تا یکی فیلم رو تعریف کنه و داوود شروع کرد به تعریف کردن در این حال من رو کاغذم نوشتم:
اگر آزادی سرودی می خواند کوچک مچون گلوگاه پرنده ای
هیچ کجا دیواری فروریخته باقی نمی ماند
سالها نمی بایست در یافتن را که هر ویرانه نشانی از غیاب انسانی است،
که حضور انسان آبادانی است."
و اما ارژنگ:
ارژنگ از فضای جنگ گفت،و از دیدن یک سری زندگی در این فضا.اما ارژنگ گفت که شوک اصلی این فیلم حضور آدما در یک زیرزمین بسته بود که همه کاری هم اون تو می کردن.زیر زمین مذکور زیر یک ساختمون قرار داره که یک عده در اون ساختمون اون عده ای رو که تو زیر زمینن با یک سری ترفندها در شرایط جنگ نگه می دارن یعنی تلقین می کنن که جنگی هست و اونها باید مدام اسلحه بسازن و...
ارژنگ هم البته گفت که نگاه طنز کارگردان به این جریان ،به این فیلم،نشان دهنده دنیای سیاست امروز ما است که کوچک شده همون زیر زمینه ست.
یاسر:
یاسر اما گفت که فکر می کنه این فبلم یک هجویه است.این هجو کردن یک موضوعه:کار کردن مدام یک ادم به مدت 15 سال برای ساختن اسلحه و...
و اینکه نگاه یخ زده سیاستمداران بلوک شرق برای دامن زدن به جهل در میان مردم هم در این فیلم به هجو گرفته شده ..
ارژنگ از یاسر خواست تا تفاوت بین هجو و طنز رو بگه و از این به بعد چنان بحث داغی بین بچه ها در گرفت که من خیلی راحت خودکار رو گذاشتم کنار و پریدم تو بحث و غرق بحث شدم
آذر گفت که هجو تهاجمی تر از طنزه؛ و یک دید کاملا شخصی توش وجود داره
داوود گفت طنز یم موضوع خیلی جدی رو با تقابل دو چیز متفاوت بیان میکنه تا خنده دار بشه اما شخصیت کسی رو زیر سوال نمی بره و به کسی توین نمی کنه(تقابل دو چیز متفاوت از نظر من یعنی همون بزرگنمایی در عیب ها و یک سری کژرفتاریها که اصلی ترین روش برای طنازیه)
ارژنگ گفت کارکرد طنز در ارتباط با ریشه ها ست و و کارکرد هجو با شاخه ها و برگها کار داره
در آخر ارژنگ یک سوال پرسید که:چطور میشه در یک دید کلی این فیلم هجو نامه ای بر جنگ و سیاسته اما به طور جزئی یک طنزه؟
کمی هم در این مورد بحث شد...
و...
تمام
پ.ن:می بینی داوود، دیگه از خودم هیچی ننوشتم.
ofline بخوانيد
گفتم كه: من از آسمان آمدهام. نگاه كن چقدر آبيست
نگاه ميكرد و سراپا نشسته بود.
گفت: ....جايي براي رفتن نداري!
... آمدهاي كه بماني !!
... پاي نشستن هم نداري !!
تو آدمي زادي ! آمذه ام که بمانم
خسته لي لي بازيم
آمدهام عشق بازي كنم
نگاه كن آسمان چقدر آبيست
من آمده ام كه بمانم. (داود)
ما زندهبه آنيمه كه آرم نگيريم...
زلزله بم..... بهانهاي بزرگ براي جلسههاي كوچكمان....
ميخواستيم جمعمان تخصصي نشود.
و حالا با خاطره نبودن عزيزمان نيما...
و اينك ما كنار هم ، شانه به شانه، زنده به آنيم كه آرام نگيريم.
... كاغذ و قلم روبرويم بود و ياسر اين پا و آن پا ميكرد كه حرفي بزند. شروع كند از، باغ آلبالوي عموجان چخوف برايمان بگويد.
باغي كه ديگر خيلي وقت است. بار نميدهد. و در تنهائيش صداي تبر ميآيد. و فيرز كه روي مبلي در سالن بچههاي امروز نشسته و ثانيه بازي ميكند.
....- سر كريمخان بودم. آدمها رج شده بودند كنار خيابان و التماس ماشينهاي پر و خالي درگذر را ميكردند. هنوز ساعت به 6 مانده بود و با آن sms كه گيلناز داده بود خداهم به دادم نميرسيد اگر دير ميرسيدم .
نميدانم با چه پدر سوخته بازي خودم را لابلاي 2 نفر توي ماشين انداختم.
هنوز ساعت به 6 مانده بود.
زير پل كه پياده شدم قلبم تلاپ و تولوپ ميزد.
با آن sms كه گيلناز داده بود خداهم به دادم نميرسيد اگر دير ميرسيدم .
خوب...
من ياسر هستم . فرصتي بايد پيدا كنم كه خودم رو معرفي كنم.
نكته جالب متن نمايشنامه براي من، وجود يك كمدي بود كه من اسم آن را كمدي چخوفي ميگذارم. اين كمدي ما را درگير ميكند. با محتواي كه بسيار زيباست. چخوف گاهي روايت بسيار تراژيكي ارائه ميكند.
و سپس با بازيهاي زباني آنرا تبديل به يك كمدي ميكند. و از كليت اين قضيه به نوعي نقد اجتماعي خود ميرسد. كه پيروزي همان لوپاخيني است.
بهار: كلاً انتظار ديگري به متن نمايش نامه چخوف داشتم. و كلاً انگار همة شخصتيهاي داستان طوري بيان ميكنند كه «ما چيزي نميفهميم» و اينكه هر شخصي خانوادة خود ا به نوعي مسخره ميكند. و اين مسخره كردن از نظر من جالب است، كه چه دليلي دارد كه كسي بخواهد اين كار را بكند. حرفي هم كه ياسر گفت خيلي زياد ديده ميشد. حرفهاي جدي همه كلي خندهدار بود.
نگار: وقتي داشتم ميخوندم برام فضاي آشنايي داشت. چون كتاب روسي زياد خونده بودم.
يك موضوع جالب، اينكه، شخصيتها براي من به نوعي آشنا هستن. مثلاً لوپاخين كه دقيقا مثل همين شخصيتهاي نوگيسه جامعة خودمان هستند. يك وجه شباهتش به اين متن با جامعه ما هم اين است كه همه به نوعي از زندگي خود ناراضي هستند. فقط غر ميزنند و هيچ كاري نميكنند.
ويدا: اين نمايش نامه هم براي من خيلي جالب بود. و جالبتر از همه اينكه، هيچ كدو از شخصيتهاي نمايش نامه قابل اعتماد نبودن!؟ هيچ كدوم از اين شخصيتها به ما نزديك نبودن - دوست داشتم حداقل يكيشون بما نزديكتر باشن حتي اون دانشجو كه هم (پتيا) اينطوري نبود.
نويد : خوب من اين كتاب رو توي مترو خوندم و زياد وقت نداشتم كه دربارش فكر كنم . اما نكته جالب انتخاب اسمها بودن كه هر كدام نمايندة قشري از جامعه بود.
الآن كه نگاه ميكنم ميبينم اين اثر در 1903 نوشته شده. ميشه گفت : اوايل انقلاب و شروع انقلاب روسيه.
مثلاً پتيا كه نماينده قشر كمونيست. و فيرز نماينده قشر قديمي كه از رده خارج شده بودن و با اينكه خودشون رعيت بودن مخالف اين بودن كه نظام رعيتي برچيده بشه كه اينرو زياد توي ادبيات روسيه خونده بودم.
گيلناز: يه چيزي كه براي من خيلي جاب بود. و اونرو توي نقاشيهاي رئال هم ديده بوديم. اين بود كه فضا كلاً يك فضاي ساده از زندگي معمولي است . و هيچ كجاي داستان حس من بالا و پائين نميشد. حتي زماني كه باغ به فروش رفت.
نوبت شماست آقاي صداقتي ؟!؟!
حالا نوبت شماست كه توي باغ عموجان چخوف چرخي بزنيد...
... همه جا سبز بود روي چمنها همه نشسته بوديم توي پارك ملت كه اوايل مرداد ماه بود و قرار شد جمع شويم و ياد بود آنروزي را بگيريم كه كه ارژنگ و آذر پوريا فكر كردند دلشان از اين جلسهها ميخواهد همان شهريور 83 قرار گذاشتيم از دوستداران ادب . نويسندهاي – شاعري- كارگرداني خلاصه يك آدم با حال كه قبول كند و بيايد . به جمع كوچكمان - دعوت كنيم.
هنوز دلم تالاپ و تولوپ ميزد. بعد از اين همه كه رسيديم. با آن sms كه گيلناز داده بود --- خداهم به دادم نميرسيد اگر دير ميرسيدم . نشسته بودم - اما نميدانم چرا هنوز دلم تالپ و تولوپ ميزد. شايد بخاطر آمدن ميهمانمان آقاي صداقتي خياط بود. همه دور ميز بودن. تقريبا نيمي از بچهها حرفهايشان را زده بودند و حالا نوبت به آقاي علي صداقتي خياط . نويسنده سه اثر با ارزش ادبي كه هفته گذشته دربارهشان حرف زده بوديم رسيد. ، همان كتاب گورگاه، همان كتاب مه سوار و كتاب برج غار. با چند تاي كپي از کارهای آخرشان كه همه بچهها گرفته بودن و كمابيش خوانده بودن.
آقاي صداقتي خياط. نميخواهيد دربارة باغ آلبالو- چيزي بگوئيد (همه سراپا گوش بودن)
علي صداقتي خياط : به نظرات شما گوش ميدم - و خيلي چيزها از نظرات شما دستگيرم ميشود.
اجازه بدين من در بحث شما شركت نكنم و شنونده باشم، قول ميدم شنوندة خوبي باشم.
آذر: به نظر من با اينكه اينكار آخرين كار چخوف هست و نميشه گفت رئاله.
اما من فكر مي كنم. يه جورايي رئال- اين كه گيلنازم اشاره كرد و آدمها خيلي بيتفاوت بودن برام جالب بود. و اينكه هيچ كس نميخواد كاري بكنه حتي مادام رانوسكي كه ميگه بگذار در نهايت اين خانه روي سرمان خراب بشود، هيچكس نميخواهد تصميم بگيرد حتي تصميم غلط و ديگر شخصيت (پتيا) كه توي ماجراي انقلاب بود -- و داشتم اشرافيت رو به ذوال روي ديدم.
و مسئله جالبتر توي فرهنگ روسيه و اين كتاب بود. نميدانم جالبه كه اونها هم به اروپا خارج ميگفتن و براشون فرنگ بود. و ديگه شخصيت لوپاخين كه تكليفش با خودش مشخصه و حواسش به اوضاع جمعتره اينكه اين آدم اينقدر خودشو خوب ميشناخت برام جالب بود.
مهرنوش: فكر ميكنم چخوف نويسندهاي كه در يك دوران گذاره، دوران حركت رئاليسم به امپرسيونيسم و تلاش ميكنه وقتي به امپرسيونيسم ميرسه اونرو به اوج خودش برسونه. بايد اشاره كنم دوران رئاليسم رو به سه شاخه تقسيم ميكنن. ناچوراليسم ، امپرسيونيسم و اكسپرسيونيسم كه در واقع اوج اين گذار در امپرسيونيسم - كه اون رو با چخوف ميبينيم و نقطه خوشايند براي من رنگ گرفتن شخصيتها در متن زندگي هستند. و فكر ميكنم وقتي چخوف به نمايشنامه ميرسه، از زياده گويي دورميشه و حرفها رو كوتاه و بجا ميزنه كه براي من جذابه.
نوشين : اولين چيزي كه برام خوشايند بود. مبارزه با اين نظام طبقاتي كه چقدر توي روسيه اين نظام طبقاتي مهم بوده - اشرافيت و رعيت .
و ديگر مبحث زن و مرد توي ادبيات روسيه است كه توي اين داستان بين زن و مرد تعادل برقراره. ديگه از زنهاي تهي مغز در مقابل مردها خبري نيست و اينكه فرار از چهار چوب روسيه به فرانسه يك مسئله است كه يه جورايي توي اجتماع خودمون زياد ميبينيم.
داود: (چقدر حرف زدم)به گرافيك روي جلد اشاره ميكنم كه برام جالب روي صفحه واضحي يك آلبولو كه شبيه يك توهم كشيده شده.
وقتي كتاب رو خوندم صفحه اولش نوشتم خانه از پابست ويرانست.
ميخواهم يه كاري كنم براي واضحتر شدن متن ميخواهم برش بزنم و پرده او چهارم رو بخونم . پرده اول. اطاقي كه هنوز اطاق بچهها ناميده ميشود.
پرده چهارم. همان صفحه مانند پرده اول است منتهي نه پردهاي روي پنجرههاست...
ببينيد هيچ خبري از اسم اطاق بچهها نيست.
فكر ميكنم چخوف خيلي مشخص چنين مينويسد.
چيزي كه توي متن ديده ميشه. روايت سادهايست.اما درون اين متن نگرشي متفاوت و خاص نهفته شده كه بايد به آن برسيم.
اين نشانگر اين است كه اين متن يك متن رئال نيست.
انتهاي پرده اول با خواب رفتن وارث اين ملك آنيا به پايان ميرسد.
2- شروع پرده دوم با توصيف خاص خودش است . كه اين باغ آلبالو در انتهاي يك تاريكي و جاييكه درختها در آن محو ميشون شروع ميشود كه جاي بحث دارد مخصوصاً تصوير يك كليساي مخروب . - در پرده دوم و سوم كمدي چخوف به اوج خود ميرسد. ميتوان با برش زدن دياگلها به اين طنز بيشتر و بيشتر نزديك شد و چقدر چخوف زيبا اين كار را انجام ميدهد.
هر لحظه بحران فروش باغ - تنها ويژگي اين شهر به فراموشي خاطرات ابلهانه سپرده ميشود.
... خلاصه بنويسم چقدر حرف داشتم و يادم رفت - مثل صداي تبري كه نمايش نامه با آن تمام ميشود. چيزهاي ديگر از همه جالبتر برايم اين بود كه خلاصه بورژوا هميشه هست.
اين انديشه خورد- بورژوايي هميشه و در همه آدمهاست فقط تغيير شكل ميدهد. هميشه نظام سرمايهداري هست و در آخر، به حرف مترجم نرسيدم كه ميگفت: چخوف پايان نمايشنامه را اميدوارانه به پايان ميرساند.
و در نهايت فيرز كه تنها ميماند ميان همان باغ آلبالو...
پوريا: توقعهاي منرو برآورده نكرد چون درگير نمايشنامه نشدم. تنها نكات جالبش همان شخصيتها بودن. من با داود مافق نيستم - فكر ميكنم همان لوپاچين نماد بورژوا است.
و ديگران مثل دايي و مادام نماد اشرافيت
(پوريا به نظر من همة اين آدمها انديشههاي خورده بوژوايي دارن فقط با مدلهاي خودشان البته ديگه وقت نشد دربارش بحث كنيم (داود))
پوریا : چيز ديگه كه كه برام جالبه اينكه متن مارو از اتفاقي كه قرار بيفته ميترسونه اما وقتي ملك به فروش ميرسه همه چيز آدي ادامه پيدا ميكنه. همه به زندگي خودشون ميرسن حتي لوپاچين كه خيلي خوشحال بنظر ميرسه. انگار اين باغ فقط بهانه اي بوده كه اين كش مكشها پيش بياد
ارژنگ : من هم به نكتهاي كه پوريا و بهار ميگن اعتقاد دارم. اينكه اينها هيچ چيز خاصي نيست يعني اين باغ كه چقدر مهم به نظر ميرسه و ميتونه نقطه اوج داستان باشه. كمرنگ و كمرنگ به نظر ميرسه... و چيزي كه فقط جالبه اينه كه بعد از خوندن باغ آلبالو كه يكسري دلبستگيها رو داره بعد از فروخته شدن - يك بهت درآدم بوجود ميآره كه خيلي اين حس جالبه و اگه در نظر بگيريم اين جريان قبل از انقلاب روسيه بوده. متن چخوف به نوعي دوران قبل از رسيدن به انقلاب رو به تصوير ميكشه و اين فضاي اجتماعي است كه دوران قبل از يك انقلاب رو سپري ميكنه. به نظر من اين بيانگيزگي در اجتماع بستر مناسبي ايجاد ميكنه تا يك انقلاب شكل بگيره....
همه اين مدت رو
ميهمان ما با دقت تمام و حوصله به همة حرفها گوش ميكرد.
از عمو خياط خواستيم چرخي درباغ آلبالوي عموجان چخوف بزند اما انگار ما را قابل ندانست كه پا به پايمان آلبالو بچيند - شايد هم راستي راستي باغ را فروخته بودن و اصلاً باغي نبود كه چرخي زدني در كار باشد...! يعني ما همة اين يك ساعت را در كافيشاپ انتشارات ويستار بوديم به جاي آلبالو از قفسهها كتاب ميچيديم؟!
پس بايد كاري ميكرديم باغ آلبالوي عموجان چخوف نشد. ميدويم از پرچين باغ دوست داشتني عموخياط آنطرف ميپريم و وسط عقاقيا فرود ميآئيم و ... شاخه ميشكنيم و گل لگد ميكنيم و هر چه شكوفة بهار نارنج بود به بهانة نو برانه ميچينيم.
حالا ما بوديم و گورگاه ما بوديم مه سوار، ما بوديم همه بچههاي عموخياط وسط برج غار.
عمو خياط مهربان و با حوصله به همه حرفها و سؤالها و نظرات ما گوش ميكرد.
ميدانست ما نيامدهايم سيب دزدي آمده بوديم توي باغ كمي جواني كنيم.
مثل آنروزي كه توي حياط خانة پدري ارژنگ دور از همة حياهوي روزمرگي با لباس ميپريديم توي استخر كوچك بامداد.
مه سوار ...
.... ياسر: اگر خاطرتون باشه راجع به مهسوار يه نظري صادر كردم. البته با اجازه آقاي صداقتي خياط ميخواهم كمي به نشانههايي اشاره كنم كه به چيزهايي دلالت ميكنه كه براي من جالبه انگار اين مه سوار (حكيم اياز) يك نمادي است از ايراني كه درگذر از شرايط تاريخي و فرهنگي است. دوست دارم در اين رابطه صحبت بكنم، و البته موارد ديگري كه در ظرفيتهاي زباني اين اثر نهفته است.
ارژنگ : هفته گذشته كه درباره كتابهاي شما بحث ميكرديم. در حكيم اياز ميديدم ساختار به صورت مشخصي است . از جايي شروع ميشود و درباره سر جاي اول ميرسد.
اما در گورگاه كه خيلي هم ارتباط با اون برقرار كردم به صورت ديگري بود.
قشنگترين قسمت براي من همان بازي زمانياش بود كه مثل كارهاي مدرن ديگري كه خواندم نبود. نميخواست به واسطه بازي با زمان خواننده را سردرگم كند.
شخصيت گاس براي من خيلي جذاب بود. منرو با خودش جاهاي خاصي ميبرد و به نظر من 2 وجه داشت. فرديتش كه اون رو از جامعه به واسطه نگرش خاصش جدا ميكرد. و وجه ديگرش و جالبترش تأثير اجتماعي گاس هست و اتفاقاتي كه در حجره او ميافتاد.
در اون باورهايي رو ديدم كه در ماهم وجود داره و تواناييهاي خاصش مثل ارتباط انسان با جن كه گاس رو به نون و نوايي رسونده بود و ميبينيم اين باورهاي ذهني واقعي هم ميشه و در جامعه وجود داره و هر چند خودش ميگفت: چنين چيزي نيست مردم باور نميكردن!؟
بهار: درباره حكيم اياز، با ارژنگ هم عقيدهام و البته بازي زمانيش كه برام جالب بود. ولي در گوگاه يك خط مستقيم نبود يك عالمه خط موازي بود كه همراه شده بودند. و گاهي كامل هم نميشدن تا پايان داستان كه همه به يك نقطه ميرسيدن زبان مه سوار برام خيلي جالبه، حس نكردم داستان به جاي اول خودش برميگرده انگار يك حركت نعل مانند داره ميچرخه اما سر جاي اول برنميگرده و يك نگرش رو درآدم ايجاد ميكنه.
نگار: به چنتا نكته كوتاه اشاره ميكنم، دربارة هر سه كتاب - متأسفانه ما عادت داريم يك اثري رو بخونيم كه حتمان دربارش حرف ميزنن و دراين صورت فكر ميكنيم كتاب با ارزشي خونديم و متأسفم كه چرا اين آثار با ارزش اينطوري محجور واقع شده به خاطر شرايط اجتماعي و فرهنگي.
من نسبت به حكيم اياز اصلا حس خوبي نداشتم و فكر ميكنم اين اتفاقاتي كه در مه سوار ميافته خيلي به تاريخ ما مربوط ميشه و يك جور نمايانگر تاريخ معاصر ماست.
دربارة گوگاه هم از شخصيت گاس خوشم اومد و اونرو شبيه شخصيتهاي برتر ديگه ديدم. و برام جالبه كه يك موضوع ذهني چطوري به واقعيت تبديل ميشه؟ يك واقعيت ذهني به عينيت ميرسه؟
نگار : دربارة برج غارهم بايد بگم وقتي خوندمش احساس خيلي تلخي داشتم و نگرش منرو دربارة بچههاي خياباني تغيير داد. و ديگه به اونها با چشم دلسوزي نگاه ميكنم.
مهرنوش: من شنيدم شما گورگاه رو بيشتر دوست دارين، من مه سوار رو خيلي دوست دارم و داستانش با من موند و ميبينم شما در اين اثر چقدر دقيق و واقعي عمل كردين.
براي من قسمت وريده هم خيلي جذاب بود. و فكر ميكنم خيلي خوب به اين شخصيت پرداخته شده و انگار همه شخصيتها سايههاي همديگر هستن و چيزي كه خيلي ايدهآلم بود و فكر ميكنم بال و پر بيشتري به اونها ميده و اونها ميتونن در فضاي ديگه و قسمتهاي ديگه كارهاي متفاوتي انجام بدن و خودشون باشم.
وقتي فهميدم شما دربارة كودكان كار ميكنيم، احساس كردم واقعاً جا داشت كه بعد از گورگاه روي فضاي كودكان كار بكنين كه خيلي هم برام با ارزشه.
اميرحسين: من بيشتر درگير فضاي گورگاه شدم. نميفهميدم اين فضا سنتي است يا مدرن چطوري در كنار ترشي وانبه. ژامبن هم هست. هي ميگفتم اين چرا اينطوري هست.
بهار: منهم اينرو داشتم جايي كه دخترا پيش پرسون ميرفتن با روبانهاي قرمز براي درس گرفتن.
نگار: اين شخصيتهاي زن گورگاه برام جالب كه يا عجوزهان يا خيلي فهميده.
مهرنوش: قسمت كاشي كاري محمد در مه سوار برام خيلي جالب و زنده بود. خيلي لطيف بود. نقش و نگاري كه روي اون كاشي كاري محمد روي اون كار ميكرد. توي مه سوار انقدر شخصيت پردازيها و فضاسازيها زنده بود كه باهاش همراه ميشدم برام مثل بوف كور هدايت بود. داستان خيلي ساده ايراني بود و هيچ اغراقي نشده بود.
دوست دارم درباره اطلاعات شما درباره داروهاي گياهي بدونم و اينكه از كجا آورديش .
داود: من ميخواهم چند تا نكته رو بگم و درباره حكيم اياز، و شخصيتش كه هميشه بازيچه اتفاقات ميشه و هيچ تصميمگيري در خودش نميبينم و ميخواهم بدونم چرا اين فضا رو انتخاب كردين و چرا اينقدر سخت اينهمه اطلاعات رو پيگيري كردين.
و از شخصيت دكتر بلژيكي خوشم اومد. كه انديشة بازي داره و فكر ميكنم ميخواهد فقط به بيمارها كمك كند بدون هيچ فكر اضافه ديگري.
علي : حكيم اياز خاص بود و جالب نبود. آدمي كه كارهاش كفر آدم رو در ميآره آدمي كه جوون ميمونه و خيلي چيزهاي ديگه اما قدسي هم نيست.
رفتارش در برابر محمد و در برابر حميد كه عكسالعملهاي جالبي داره كه روناك رو يك جا راحت ميگذاره و يه جا كنترلش ميكنه.
آدم خاصي بود و به شدت معمولي و ديگه معجزهوار بودن رفتار حميد كه مردم رو شفا ميداد. و اينكه حكيم اياز چطوري دربارة اون فكر ميكرد كه ممكنه همه اينها تلقين باشه.
ويدا : دوست دارم دربارة فضاي خاص مه سوار بدونم، كه چرا اون دوره بوده. و فكر ميكنم دليل خاصي داره كه توي اين زمان اتفاق ميافته. دوست دارم دربارش بدونم.
گيلناز: ميخوهم بدونم چرا توي كرمانشاه و اون حوالي اتفاق ميافته (مه سوار)؟
آذر: ميخواهم در مورد داستان كوتاهها بگم. اون داستاني كه آقاهِ توي اون پر داره، و اينكه يه جمله داره كه ميگه، هيچكس نميدونه كه آقاي ... چرا پر رنگي ميگذاره و فقط اونايي كه پر استفاده ميكنن ميدونن چرا. و بعد كه خوندم ديدم. آها اينها، دو تاشونم پردارن و برام جالب بود و هر چي ذهنم رو تازگي ها مشغول ميكنه ميگم اينهم يدونه گذره
و خلاصه آقاي علي صداقتي، ميهمان محترم ما، كه اينهمه بيقراري رو با حوصله و دقت جواب داد :
علي صداقتي خياط : در مورد مكان داستان مه سوار بايد بگم، كرامنشاه، همدان، جنوب، بخشي از عراق لبنان و تاريخ جنگ مشروطيت بود.
زمان سالار الدوله و ادعاي پادشاهي اون بود كه به اين مكانها تعلق داره.
و وقتي به جنوب هم نگاه ميكنيم به امير كويت (كه همه جنوب رو متعلق به خودش كرده بود) رو ميبينيم و اميرها رو ميبينيم كه قوم و خويشهاي اون هستن.
و بايد به اين منطقه ميرفتم تا بتونم حرفم رو بزنم، اگر جاي ديگه ميرفتم - دست و بالم بسته بود همة حرفهام رو نميتونستم بگم.
مهرنوش : نگاه خودتون رو درباره وريده ميتونم بدونم؟ در مورد قسمت وريده برام خيلي جالبه - به خاطر حرفي كه زدم .
علي صداقتي خياط : ببينيد. هر چي شما حدس زدين و فكر ميكنيد مال خودتونه، يك قسمتي متعلق به من بوده و قسمتي ديگهاش متعلق به شماست.
من يه كاري ميكردم ميپرسيدم شما از چه شخصيتي خوشتون ميآد. و هر كسي هر كدوم رو ميگفت: ميتونستم بفهمم كه درونياتش و علايقش چي هست. يكي از معصومه خوشش ميآد. يكي از وريده يكي از لطيف - يا از اياز - اياز چطور آدمي بوده؟ بعضيها ميگنم اياز خيلي آدم خوبي بوده - من خودم هم نميدونم يعني چي آدمها اينقدر متفاوت، اينقدر متضاد؟
به اياز كه اصلاً انسان نميشه گفت: اينقدر خودخواه، به خاطر خودش به همه خيانت ميكنه چه برسر محمد كاشي كاره مياره. به خاطر منافع خودش همه چيز رو زير پاش ميگذاره....
... اشاره ميكنم به فيلم مسير سبز (گرين مايل) من خيلي قبلتر- انرژي درماني رو مطرح كردم. انرژي درماني در نظريات ابوعلي سينا هم هست.
اياز كه استاد خيلي خوبي هم داره و با يك رمز و رازي آشنا شده و ميخواهد اياز رو باز كنه، ميخواهد بشكنش ،و رهه اي زيادي انجام ميده، مثل اسبش، و ميخواهد بهش بگه و بفهمونه- اما اياز به همه خيانت ميكنه، به اسبش و به همه آدمهاي داستان
داود: چرا اين دوره رو انتخاب كرديد. اين دوره زماني رو؟
علي صداقتي خياط: بر اينكه زماني بود كه علم پزشكي سنتي ايران توي اون منطقه با علم پزشكي دنيا تقابل داشتن و پا به پاي هم پيش ميرفتن . مثل حكيمهاي همداني، و لطيف. كه نميتونستن با علم پزشكي دنيا رقابت بكنن. يك چيزهايي رو پيدا كرده بودن مثل مرض وبا. اما نميتوانست رقابت بكنه و نميتونست بمونه راهاش درست بوده اما نگاه بكنين اونها بايه- واليم درد و تسكين ميدادن اما طب سنتي بايد يه خروار گل گاوزبان ... غيره اين كار رو ميكرد. و اصلاً شبيه دروغ بود. براي تسلي خودمون بود زمانش ديگه گذشته بود و زمان جديد در راه بود مثل تقابل اياز و دكتر بلژيكي.
ياسر: چرا اصلا مقوله پزشكي؟
صداقتي خياط: چون اين علم حدود 400 سال در اروپا حكومت كرد و به طريقي سمبل ما بود ( ابو علي سينا)
ياسر: خوب ما نجوم روهم داشتيم.
صداقتي خياط: نه علم نجوم حكومت نكرد اما پزشكي در اروپا ريشه دوانده بود.
400 سال در تمام اروپا تنها كتاب پزشكي جهان انديشه ابوعلي سينا بود حتي توي رنسانس حكومت ميكرد. لطيف هم بچه اون و تربيت شده اون بود - حتي هنوز هم اين نگرش هست و وجود دارد.
مهرنوش: روناك روي ميشه توضيح بدين؟
صداقتي خياط: روناك و همه شخصتها هيچ كدوم واقعي نيستند. فقط بخاطر اينكه حرفم رو بزنم در غالب اين شخصها رفتم.
مهرنوش: من نميدونم شما چرا روناك رو بوجود آوردين؟
صداقتي خياط: روناك همون معصومه است، روناك ساخته ميشه و به دست اياز سپرده ميشه تا ببينيم اياز با اون چكار ميكنه، كه حتي به روناك رو هم خيانت ميكنه. و او نروميده كه آتيشش بزنن، اينرو توي داستان متوجه نشدين،
نگار: من فكر ميكنم آذر متوجه اين مسئله شده بود. چون بهش اشاره كرده بود.
مهرنوش: حكيم اياز چرا پير نميشه؟ شما ميخواهين نتيجه بگيرين كه اين شخصيت هميشه در تاريخ ما بوده؟
صداقتي خياط: اين ميتونه برداشت شخصي شما باشه.
من پيرمردي رو ديدم كه نزديك يكصد سال داشت و همة دندونهاش مرتب بود و همه بدنش سالم بود. خودم حتي باورم نميشد. حتي چين و چروك هم روي صورتش نداشت و اين آدم وجود داشت.....
ميخواهيد درباره ي گورگاه صحبت كنيم؟
علي صداقتي خياط : من گورگاه رو 7 سال نوشتم روزي 18 ساعت كار ميكردم.
كه البته بر خلاف مه سوار مطالعات خاصي نداشتم.
در مه سوار هيچگاه حرفي رو از خودم نزدم و همه اطلاعاتم رو بر پايه طب بوعلي نوشتم و البته كتاب بهارالانوار 102 جلدي و كتابهاي زياد ديگه- ميخواستم حتي تفاوتهاي اين علمها رو بدونم، كه متأسفانه بعداً فكر كردن كه من پزشك دارويي هستم. (با خنده)
من در گورگاه خواستم ببينم با نگاه جامعه شناسانه به كشورم، زبان خودم رو پيدا كنم تا بتونم حرفم رو بزنم،من گورگاه رو سه بار بازنويسي كردم تا كاملاً از متنش مطمئن بشم.
آذر: ميشه دربارة شخصيتهاي گورگاه توضيح بدين؟ فكر ميكنم اين شخصيتها خيلي سمبوليك هستن؟
صداقتي خياط: بله، گورگاه، خيلي بافت داره. اسامي انتخاب شده همه معاني مشخصي دارن . مثلاً دوچه: دوچه يعني رهبر ، پيشوا مثل موسوليني يا مثلا گفته شده قراره برم چاندي عبدو. چاندي ميداني است در دهلي كه نادر شاه در اونجا از سر مناره ساخت.
ولادمير هودپور- هود يعني چه؟ رابين هود؟ هود يعني يهود يعني پسر يهود . اينها همه به هم ربط دارن.
ارژنگ : گاس يعني چه:
گاس رفتم گاس آمدم . ارمني هاهم ميگن
آكادم يعني چه؟
آكادم= آكادميك : يعني استاد
پرسون يعني چه؟ پرسون كسي كه ميپرسه
مه سوارچي در اونهم اسامي همينطور بوده؟
صداقتي خياط: نه در مه سوار به اين صورت نيست فقط خواستم اسامي مرتبط باشند نه اينكه معناي سمبليك داشته باشن.
ارژنگ : ميشه در مورد زمانهاي گورگاه بگين مثل شب عروسي و بچه توي حجله و جاهاي ديگه؟
صداقتي خياط: من با ديدگاهي كه داشتم - بايد بگم گورگاه سه مشخصه داره
زمان نداره – مكان نداره- افراد هويت نامي ندارن
مثلاً مليچ: اينجا يعني چه ؟ اين اسم از زمان يونان قديم هم بوده
ارتشي كه مردمي و دستمزد نداره - همينه، اينها همه جا دارن و همه در جاي خود حرفي براي گفتن دارن- بخاطر همين گورگاه اينقدر ضخيم ميشه
براي گفتن حرفهام بايد اينقدر مينوشتم. و همينطور در مورد شخصيتهاي ديگر.
يا همان غلام- هماني كه بايد اخته باشه تا به اين ارتش مردمي بدون دست مزد ميرسيم.
علي صداقتي خياط : توجه كنيد: روانشناسي . اقتصاد جامعه شناسي فلسفه اينها با هنر همراه هستن جدايي ناپذيرن.
براي رابطه ايجاد كردن بين اينها بايد اينقدر مينوشتم و اينگونه مينوشتم.
گورگاه در هر جايي و هر شخصيتي حرف خودش رو داره قبول دارم گورگاه پيچيده است.
خواستم بين همه اينها رابطه ايجاد كنم.
... هنوز در باغ عمو خياط ميخواستیم بالا و پائين بپريم ميخواستیم همه جوانيمان را يكجا خرج كنيم.
بدويم لابلاي كلمات جوانه زدهاش، بدويم لابلاي همه انديشههايش.
باز هم اين زمان ، باز هم اين لحظهها ، آمدند و ديگر وقت رفتن بود گفتيم عمو خياط حالا كه ميخواهيم از باغ زيباي داستانهايت برويم نميخواهي توشهاي همراهمان كني؟
گفت: (صداقتي خياط) سعي كنيد در اين جلساتتان به دليل نداشتن وقت كافي دانشگاهي كار كنيد و تخصصيتر هر كدام روي يك اثر و يك نويسنده كار كند و هر بار بيايد و كنفرانس بدهد .
فكر ميكنم گفت جاري باشيد .
آخر سر هم افتخار اين را بما داد تا در مجموعة زير گذرش كه چندي است آماده چاپ شده مطلب بنويسم گفت بنويسيد و بياوريد.
تا ببينم چند مرده حلاجيد؟
داشتيم عكس يادگاري ميگرفتيم
ديگر صداي قلبم را نميشنيدم. همه جا ساكت بود.
عمو خياط طبقه پائين كه آمد و رفت پيش دوستانش چند لحظهاي گپ كوتاهي زد و ديداري تازه كرد. سيگارم را روشن كردم.
هوا كمي سرد بود اما آنقدر لابلاي كلمات ديوده بوديم كه سرما را نميفهميدم.
خداحافظي كرديم و رفتيم .
من فکر می کنم
هر گز نبوده قلب من ،اینگونه گرم و سرخ؛
احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام ِمرگ- زای
چندین هزار چشمه خورشید در دلم ،می جوشد از یقین؛
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یأس
چندین هزار جنگل شاداب، ناگهان می روید از زمین؛
...
احمد شاملو
جلسه شروع شد؛
کافی شاپ انتشارات ویستار،راس ساعت 15/6
با حضور به موقع من(علی)،آذر( که دوان آمده بود)،ارژنگ،نوشین،گیلناز(رئیس جلسه)،نگار،امیرحسین(حرفاش به دل من که نشست و چه خوب که باهاش آشنا شدم) و حضور با تاخیر بهار،داوود و یاسر !
البته یک مهمون هم داشتیم:فروغ.
خب گویا امروز تولد نوشین بود و یا شاید قراره که خیلی زود تولد نوشین بشه.من که بالاخره سر در نیاوردم که کدوم درسته. به هر حال گیلناز و نگار لطف کردن و یک سری چیزای شیرین خریدن به مناسبت تولد نوشین تا جلسه مون رو با شیرینی بگذرونیم.نوشین عزیز تولدت مبارک!!
به خاطر مهمون جدید معرفی صورت گرفت.در این معرفی نگار یادی از نیما کرد و از جوونایی که به یاد نیما روی خاک قبرش وایسادن تا یاد نیما در ذهن اون جوونا به آرامی برای همیشه حک بشه. نیمای عزیز یادت گرامی باد تا همیشه.
سعی می کنم هر چی یادم مونده بنویسم پس:
از "مه سوار" شروع کردیم.
من تعجبم رو اعلام کردم از این همه اطلاعات زیاد عطاری و تاریخی و اجتماعی .از اون همه اطلاعات در مورد آداب و رسوم مردم اون دوره.از گیرایی کتاب گفتم و از کششش.(اگه خواشتید چند تا شین دیگه اضافه کنید!)
ارژنگ( در حالی که صورتش به خاطر دندون درد یک وری شده بود!!!) گفت از اینکه فکر می کنه "گورگاه" دارای متن و زبان پخته تری نسبت به "مه سوار" ه هر چند که "گورگاه" زودتر نوشته شده. ارژنگ از طرح نه چندان خوب جلد کتاب گفت. ارژنگ از "حکیم ایاز"(سفید) گفت و از خاکستری بودنش،از اینکه شخصیتش طوریه که نمیشه با قطعیت گفت مثلا آدم خوبی بوده یا بد،متعصب بوده یا غیره...
بعدش آذر گفت به من که آقای صداقتی برای نوشتن این کتاب حدود صد هزار جلد کتاب در مورد داروهای گیاهی خونده .(هیچی ندارم که در این مورد بگم،به اندازه ظرفیت استادیوم آزادی کتاب ،اونم در مورد داروهای گیاهی!!جل الخالق!!)آذر گفت که به خاطر عجله ای که بود می بایست کتاب زودتر چاپ می شد و این دلیل خوب نبودن طرح روی جلده. آذر از ایاز گفت و اینکه یک آدم متحجره که به خودش فکر می کنه که به خاطر آبروش و منافعش هر کاری می کنه.آذر گفت اولای کتاب از شخصیت ایاز خوشش اومده اما آخرای کتاب از اون بیزار بوده.آذر فصل "وریده"(غنچه گل) رو خیلی دوست داره و...
یاسر از زبان و پختگی زبان و شیوه بیان کتاب تعریف کرد و از فصل "معصوم"ه گفت که زبانش به شکل خاصی بود.
نوشین،بهار و من(تقریبا نظر مشابهی داشتیم) گفتیم که ایاز در این کتاب شخصیتی نداشته بلکه یک معیار بوده تا دیگران به ظهور برسند. دیگران در برخورد و تعامل با ایاز رنگ و بو می گرفتن و ایاز رو می شد از طریق باقی شخصیتها و کارهای اونا بهتر شناخت و این شاید یک شاهد بود برای حرف ارژنگ بر خاکستری بودن شخصیت ایاز بر خلاف باقی شخصیتها که هر کدوم رنگی داشتن.
من یک جورایی در جواب آذر گفتم که اینطور نبوده که حکیم قصه ما همه ش از ترس آبروش و یا منافعش یک سری کارا انجام داده باشه و برای اثبات حرفم یک چند تا مثال از کتاب آوردم.
یاسر نوع نگاه به بحث رو عوض کرد و خواست که تا حدی سوررئال و سمبولیک به داستان نگاه بشه.اون گفت حکیم ایاز همون ایران ماست.
داوود گفت که حکیم ایاز رو حوادث به پیش می برد و خودش نقشی در اتفاقاتی که براش می افتاد نداشت.شخصی منفعل که سوار بر جریان حوادث بود.
من از این دو برداشت به یک نتیجه رسیدم:
ایران ما که تاریخش رو نه مردان بزرگ که حوادث رقم زده درست شبیه حکیم ایاز قصه مه سواره( که این نتیجه گیری البته بر اساس نظرات یاسر و داوود به دست اومد)
(دیگه نمی دونم در مورد مه سوار چی بگم چون چیزی یادم نمیاد)
حالا گورگاه:
حرف چندان زیادی در مورد گورگاه زده نشد چون وقت کم بود
بهار از این گفت که با خوندن فصل اول یک جورایی گیج شده
آذر گفت که سه بار فصل اول رو خونده تا چیزی دستگیرش شده
ارژنگ گفت که فصل اول یک سری اطلاعات خام به خواننده میده
ارژنگ البته می خواست که در مورد "گاس" حرف بزنه (گاسی که نمادش شده بود
دو انگشت اشاره و شست اگر که به هم بچسبن و شکل نوک یک پرنده رو به خودشون بگیرن!!!)
نگار با خوندن کتاب و با دیدن شخصیت "گاس" به یاد "حضرت محمد" افتاده بود!
ارژنگ از زیرکی و باهوشی هر دو(محمد و گاس) گفت.
مثلا گفت که گاس یک چیزی به خاطر هوش بالاش اختراع می کرد و مردم عامی چون نمی دونستن قضیه چیه می گفتن که گاس با جن و پری و روح سر و کار داره و گاس هم خب با زیرکی تایید می کرد.
داوود برداشت کلی خودش رو از سه کتاب گفت و...
(فکر می کنم تموم شد.البته نه تمام حرفهایی که گفته شد بلکه تمام حرفهایی که من به ذهن سپرده بودم.)
و اما برنامه ی جدید برای هفته های آینده گروه اینطوریه که:
هفت آذر-----------------------à کتاب باغ آلبالو(چخوف)
چهاردهم آذر ---------------------à فیلم زیرزمین(امیر کاستاریکا)
بیست و یک آذر-------------------à بحث کلی در مورد فلسفه
بیست و هشت آذر------------à مادر(گورکی)
پنجم دی-----------------------------àگرداب(شلوخوف)
دوازدهم دی-------à بحث کلی در مورد روانشناسی فروید
نوزدهم دی---------------à شاهکار(زولا)
بیست و شش دی-------------àموش ها و آدمها(جان اشتاین بک)
سوم بهمن------------------------à بحث کلی در مورد ادبیات
ده بهمن -----------------------àسمفونی مردگان(عباس معروفی)
هفده بهمن---------à بحث کلی در مورد شرایط اجتماعی و تاثیر بر هنر،تمام کردن رئالیسم
بیست و چهار بهمن---------------àشروع رئالیسم جادویی
مهم !!!
** بچه های عزیز لطفا با پیشنهادهای عالی در مورد کتاب هایی که باید در سبک رئالیسم جادویی بخونیم،روز بیست و چهارم بهمن تشریف بیارید. این یک خواهش نیست. پای مرگ و زندگی تک تکتون در میونه.از من گفتن بود!!
***و حرف آخر اینکه جای تک تک شماهایی که نیومدید ،خالی...خوش گذشت حسابیJ
" دریغا وقتی که بود،نمی دیدم وقتی می خواند،نمی شنیدم.
وقتی دیدم که نبود، وقتی شنیدم که نخواند .
چه غم انگیز است وقتی چشمه ای سرد و زلال در برابرت می جوشد و می خواند و می نالد
تشنه آتش باشی و نه آب و چشمه که خشکید ،
چشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد و به هوا رفت
و آتش کویر را تافت و در خود گداخت و از زمین آتش رویید و از آسمان آتش بارید،
تو تشنه آب گردی و نه آتش
و بعد عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود از غم نبودن تو می گداخت..."
دکتر علی شریعتی
نيماي عزیز، مرگت بر پيكر زیباترین خاطرات بودنت با ما،خاکستر غمي ابدي فرو پاشيد.
اولين بار كه من بايد از جلسمون بنويسم. خيلي تلخ،اما قبلش بايد از رفتن يكي از بچه ها بگم. خيلي سخت، حتي نوشتنش ، خيلي سخت، باور كردنش و خيلي خيلي سخت ،كنار اومدن با اين واقعيت .اما نيما ديگه نيست!
بعد از اين.نيما جاي خودشو ميده به ”جاي خالي نيما” كه همه جا احساس ميشه.حتي توي اين صفحه ها و نوشته ها .ديگه نظراتش رو نداريم.
حادثه اتفاق افتاد،خيلي زود. اما هنوز ما هستيم و انبوه خاطرات شيرين از او.......
بعد از دوشنبه ها ساعت 6:45 پارك طالقاني، جمعه ها ساعت 10 صبح پارك ملت و سه شنبه ها ساعت 6:30 خانه هنرمندان، حالا سه شنبه ها ساعت 6:15 ،در كافي شاپ انتشارات ويستار منتظرتون هستيم.
اولين جلسه در انتشارات ويستار،اين هفته با كتاب: همه آن سال هاي بي خاطره(عليرضا مشايخي). به خاطر مهمون جديدمون جمال ، طبق معمول هميشه جلسه با معرفي بچه ها شروع شد.
ارژنگ،آذر، داوود ،علي ،جمال،نگار ونوشين(من!) خودشونومعرفي كردند،از علايقشون گفتن و اينكه از اين جمع چي گرفتن و چرا اينجان.و اما نتيجه صحبت ها راجب به كتاب:
اول اينكه،بازم توي انتخاب سبك كتاب،اشتباه كرديم! اين كتاب،يك كتاب مدرن بود و ما توي رئاليسم خونديمش. حجم مطالبي كه نويسنده بهشون پرداخته،خيلي زياده و اين باعث به وجود اومدن يك آشفتگي در بيان مطالب شده بود.نويسنده خيلي زياد به خودش پرداخته بود و همه فضاها و اشخاصي كه آفريده بود،در خدمت بيان عقايد و استدلالهاش بود و ارژنگ يك اسم ديگه براي كتاب پيشنهاد كرد:”اينك من” !
از اينا كه بگذريم،نظر مشترك هممون اين بود كه يك سري از استدلالها و نتيجه گيريهاي نويسنده،خيلي بديع و زيبا بود ويك بخش هايي از كتاب عالي بود. هر كس اون بخشي كه به نظرش جالب اومده بود رو به بحث گذاشت.
راجب به پر رنگ بودن مسئله حضور در كافه ها براي صحبت هاي دسته جمعي كه توي ايران خيلي كم رنگ. راجب به سلول كوچك خوشبختي.
اون بخش از كتاب كه راجب به سادگي و دشواري كارها بود،جاي خوبي و بدي و يك سري از كارها روكه انجام ميديم،به خاطر اينكه ساده ان،نه به خاطر اينكه اون كارها خوبند يا ما دوست داريم .
از بچه هايي كه زندگي رو خيلي زود شروع مي كنند و......وبحث هاي خيلي جالب ديگه اي ! جاي همتون خالي
و چند تا نكته:
1-نگار توي اين جلسه، يكي از نوشته هاش رو خوند و همه لذت برديم.ابتكار قشنگي بود،اگه شما هم چيزي براي خوندن دارين،حتما بيارين و بخونين.
2-جلسه راس ساعت 6:15 شروع ميشه،ديگه توي پارك نيستيم كه هر وقت خواستيم بيايم! لطفا بدون تاخير بياين. مرسي
3- نوشته هاي كوتاه آقاي صداقتي رو براي اين هفته حتما بخونيد،حتي اگر فرصت نكردين كه كتاب ها رو بخونين.
راشومون
بچه ها:
نوشین،نوید،علی،ارژنگ،نگار،آذر،داوود(سه ربع آخر)
چون فیلمو پیشنهاد داده بود، ارژنگ:
-خط داستانی کوتاه و همش دوره،در واقع تحلیل اتفاق.
من دفعات اول می خواستم واقعیت رو پیدا کنم.از این فیلم گرفتم که چقدر حقیقت متزلزله.
شاملو:حقیقت چقدر آسیب پذیر است.
مولوی: حقیقت آیینه ای بود که از دست خدا به زمین افتاد و هزار تکه شد ،هر کس تکه ای از آن را برداشت و خود را در آن دید و پنداشت حقیقت نزد اوست در حالی که حقیقت بین همگان است.
-ما یه واقعیت داریم ،یه حقیقت
واقعیت اون چیزییه که هست وحقیقت چیزیه که به دنبالشیم،در واقع حقیقت شخصی شده.
آیا ما حقیقت واحد داریم؟آیا باید اززاویه واحد به یک موضوع برسیم؟و در مقابل بحث تکثرگرایی در یافتن حقیقت (هرمونوتیک)
آذر :
-چرا همه می خواستن بگن که ما قاتلیم.
نگار:
-من هم به همین موضوع فکر کردم.
ارژنگ:
-ایده فیلم نامه از یک داستان قدیمی ژاپنی.به نظر من اصل گیر فکریه فیلم وقتیه که خودمونو جای بازپرس بذاریم و بخواهیم حقیقتو پیدا کنیم.
و در اینجا ارژنگ برای اینکه منظورشو بهتر به ماها برسونه یه مثال زد که مخاطبش نوشین بود که با مثال ارژنگ به یاد یکی از موضوعات شخصی زندگیش افتاد و حدود یک ساعت بحث جلسه در این مورد و موارد مشابه بچه ها پیش رفت.
آذر:
-در مورد حرفای ارژنگ به خاطر اطلاعات کمش،کلی اشتباه کرده بود،که وقتی مطرح کرد،علی گفت که این موضوع در فلسفه کاملا درسته(ارژنگ جان ببخشید)
علی:
-در مورد دیدگاه فلاسفه و فرقشون با مردم عادی کلی صحبت کرد(علی جان ببخشید که تمام حرفاتو ننوشتم،اینقدر درگیر بحث شده بودم که یادداشت بر نداشتم)
نوشین:
-چقدر حقیقت واقعی براتون مهمه؟برای من رسیدن به آرامش مهمتر ازکشف حقیقت واقعیه.
علی:
داوود:(اسم نویسنده داستان ژاپنی و تفاوت پایانش با پایان فیلم رو گفت و همچنین در مورد خصوصیات فیلمهای کوروساوا صحبت کرد)
-کوروساوا در اکثر فیلمهاش بغیر از این برای از بین بردن پرسپکتیو و نزدیک شدن به هنر ملیش(مینیاتور )
از لنز تله استفاده میکرده.
-موضوع بچه:در این مورد دو دیدگاه وجود داره
1:هدیه به کسی داده می شود که واقعیت را بگوید.
2:حاصل اون اتفاق یک دروغه(بچه) که همچنان ادامه پیدا میکند.
من از همه معذرت می خام که در نوشتن این بار جلسه که به عهده ی من بوده این همه تنبلی کردم. اما قول میدم تا آخر یکشنبه بنویسمش.
فقط یه موضوعی رو اعلام کنم: جای جلسات عوض شده. لطفاْ برای آمدن آدرس رو با بچه ها چک کنید.
((ديوانگي بشر آنقدر مقوله ي جدي و مهمي است،كه سعي بر ديوانه نبودن،گاه خود ديوانگي جانانه تبری است.))
"تالس"
جلسه ي سه شنبه 9/8/85 – خانه ي هنرمندان
جلسه ي اين هفته طبق برنامه ريزي قبلي، قرار بود در باره ي نمايشنامه ي "ننه دلاور"
اثر "برشت"باشد.كه به دليل اينكه هيچ كس نتوانسته بود اين كتاب را تهيه كند اين موضوع خود به خود منحل شد.
البته شكل موضوع به اين صورت بود كه برنامه ي "ننه دلاور" چند روز پيش لغو شده بود و قرار بود كه فيلم "راشامون" را ببينيم كه دست بر قضا هيچ سيستم وهيچ دستگاهي موفق به باز كردن اين سي دي نشده بود و فقط تعداد كمي از بچه ها اين فيلم را ديده بودند. دست آخر مجبور شديم جلسه را با بحث هاي آزاد ادامه بدهيم .
خب- چون عضو جديد داشتيم دوباره مراسم قشنگ معرفي را انجام داديم .
در معرفي دو نكته ي جالب وجود داشت، اول اينكه عضو جديد ما (ويدا) در معرفي خودش گفت كه يكي از علايقش موسيقي سنتي است و ديگر اينكه آذر در معرفي خودش از مسئله اي صحبت كرد كه اخيراً اتفاق افتاده است كه فكر مي كنم اين مسئله طيف وسيعي از جامعه ي زنان ما را در بر مي گيرد .
من (ياسر) در مورد زبان رمانتيك كه هفته ي پيش بحث آن شده بود و در وبلاگ هم آمده بود و گويا اشتباهاتي رخ داده بود، توضيح هايي دادم كه فكر مي كنم بهتر است در اينجا هم مطرح شود .(در همين جا در مورد اشتباهاتي كه هفته ي پيش داشته ام از همه عذر خواهي مي كنم )
هفته ي گذشته اين بحث از طرف من مطرح شد كه در زبان ادبي ما با يك تشخص به نام زبان رمانتيك مواجه هستيم كه اين زبان متكي بر سيستم همنشيني است،يعني اينكه در اين زبان ادبي خط فرضي يا محور همنشين به صورت بي نهايت وجود دارد و بار مفهومي زبان بر عهده ي ((جمله)) مي باشد كه اين جمله ها در نهايت كليت زبان را تشكيل مي دهد و ناگزير ما در زبان رمانتيك (ادبيات داستاني)با نوعي از اطناب(زیاده گویی) روبرو هستيم .اما اينكه امروز در ادبيات ((كلمه)) به عنوان يك نشانه،نقش كامل خود را ايفا مي كند،دقيقاً از ادبيات رئاليست آغاز شده است. و صد البته كه اين جمله هرگز به اين مفهوم نيست كه در ادبيات رئاليست اطناب در نوشتار وجود ندارد. بلكه حتي مي توانيم بگوييم در ادبيات رئاليست (ادبيات داستاني) گاه براي توصيف تمامي آن چيزي كه وجود دارد،دست به دامن پر گويي هم مي شويم و نكته ديگر اينكه اين مطلب صرفاً در حيطه ي ((زبان)) مي باشد و فلسفه ي وجودي رومانتيسم و يا رئاليسم،اساساً بحث ديگري است و مجال ديگري مي طلبد.
و يك توضيح از قلم افتاده هم اينكه در زبان رئاليست هم دقيقاً همين سيستم همنشيني وجود دارد علي الخصوص در اوايل رئاليسم . اما در اواخر رئاليسم وضع تقريباً به گونه ي ديگري است . كه اميدوارم روزي بتوانيم راجع به اين مسئله بحث كنيم.
كمي برگرديم به فضاي جلسه :
ساعت تقريباً 7:15 بود كه باراني كه از اول شروع جلسه مي باريد،و يك بار هم ما را به كوچ اجباري واداشته بود،تند تر شد وتقريباً همه (به جز آذر كه باران را به همه چيز ترجيح مي داد) با پيشنهاد داود مبني بر رفتن به دفترش كه نزديك خانه ي هنر مندان است موافقت كردند. و در بين جلسه يك زنگ تفريح زيبا به وجود آمد.(قدم زدن در زير باران).
بعد از نشستن در دفتر داود،ارژنگ بحث ((هنر براي هنر وهنر براي مردم)) را مطرح كرد. كه فكر مي كنم آوردن مختصري از توضيحات ارژنگ در اينجا لازم باشد.
ارژنگ بر نظام طبقاتي حاكم بر قرن 19-18 شروع كرد وگفت : تا قبل از قرن 18 هنر مقوله اي بود كاملاً در دست طبقات اشراف و فئودال . در سال هاي بين قرون 18تا 19 بورژوا ها سعي كردند به نوعي خد را در برابر اشراف مطرح كنند.و از هنر در راستاي اين امر بهره گرفتند . و همين امر باعث شد تا طبقه ي پرولتاريا هم بتواند محلي از اعراب براي مطرح كردن خودش پيدا كند. و مي توان گفت كه از اينجا ((هنر اجتماعي )) مطرح شد. و در تاريخ هنر بحث هاي زيادي پيرامون اين مسئله كه هنر به عنوان يك پديده ي مجرد،مي بايست وجود داشته باشد و يا هنر به عنوان پديده اي براي مردم،در گرفته است .
بعد از توضيحات ارژنگ يكي از دوستان تازه وارد (صنم) هم حرف هايي در اين باره زد كه من و آذر هم وارد بحث شديم .
يكي از امتيازاتي كه رفتن به دفتر داود داشت، آشنايي با ((علي)) بود، كه در باره ي برشت و "ننه لاور" حرف هايي گفت كه جالب بود. او گفت كه برشت به هيچ عنوان يك نمايشنامه نويس رئاليست نيست بلكه مي توان گفت او در اثر هاي مختلف خود گاهي به سورئاليست، اكسپرسيونيست وسمبوليست نزديك شده است و مولفه ي بارز كار هاي برشت داشتن سمبول هاست .
خلاصه با تمام اين مسائل كه اين هفته برنامه ي ما كمي مختل شده بود من فكر مي كنم كه اين جلسه، جلسه ي خوبي بود.
جاي همه ي غايبين خالي
(حسین پناهی)
حسين پناهي
انسان مجموعه ایست از بد اقبالیهای خویش و آنگاه که تصور میکند بخت بد رخت بر بسته است زمان خود بد اقبالی او خواهد بود.
کمدی انسانی(بالزاک)
جلسه ای کوچک اما بزرگ در خانه هنرمندان تهران. من(فرزاد) که رسیدم نوید رو نیمکت نشسته بود و داشت با نا رضایتی سه چهار صفحه آخر کتاب رو تموم میکرد. بعد یهو همه اومدن٬ یاسر ٬ داود٬ آذر٬ بهار٬ مهرنوش٬ ارژنگ ٬ علی و گیلناز.
این جلسه طبق قرارمون راجع به کتاب کمدی انسانی صحبت شد که البته مبحث رئالیسم و تفاوتهاش با رومانتیسیزم هم به میون اومد. جالب بود که اکثر بچه ها معتقد بودند که کاش وقتشون رو روی یک کتاب بهتر میذاشتن!!! بعضیهام که...!!! البته من به این شعار قدیمی معتقدم که هر کتاب ارزش یک بار خوندنو داره٬ حتی اگه در جهت ادب آموختن از بی ادبان باشه.
گیلناز محکوم به شروع بحث شد٬ میگفت ترجمه کتاب از اقل کیفیت هم برخوردار نبوده و خیلی لغت به لغت ترجمه شده بوده. برای گیلناز داستان این کتاب یاد آور داستان فیلم "پرنده شاخزار" بود و اونو یاد تعاملات بین مگی و کشیش مینداخت. میگفت فکر میکرده داستان فیلم چیز جدیدیه اما شبیه داستان این کتاب بوده. در ضمن این که لحن کتاب بر خلاف موضوع عشقیش خشک بود براش جالب بود.
بهار که رئیس جلسه هم بود در زمینه ترجمه کتاب با بقیه هم عقیده بود و اضافه کرد که ویرایشش هم بد تر از ترجمش بوده مثلا" به جای "دوشس" نوشته "دوستش" !!! (احتمالا" ویراستار محترم برای خواننده تست هوش گذاشتن). میگفت که اسم کتاب به نوعی با مضمون کتاب تضاد داره. اسمش کمدی انسانی ولی مضمون کتاب عشقیه و تازه به سبک رئال هم نوشته شده. یه چیز دیگم که به نظرش جالب اومده بود صحبتهای مابین ژنرال و دزد دریایی بود٬ نوع بیان مطالب و مضمونشون. بعضی از بچه ها هم باهاش اتفاق نظر داشتن.
نوید که هیچ از وقتی که تلف کرده بود خوشحال نبود مثل همه ولی شدید تر نسبت به ترجمه و ویرایش کتاب اعتراض میکرد. به نظر نوید موضوع داستان از این نظر جالب بود که نشون میده در اون دوران هرز پریدن مرد های متاهل رواج داشته چرا که موضوعش با خیلی از کتاب های اون دوره تشابه داره. در مجموع نوید میگفت این کتاب رو به زور خونده!
ارژنگ هم راجع به اسم آنتوانت صحبت کرد و اینکه این اسم براش به شدت یادآور یکی از شخصیتهای یک فیلم بوده . میگفت عشق رو به عنوان یکی از المانهای اصلی رومانتیسیزم شنیده بودیم ولی میبینیم که در رئال هم استفاده میشه و نمیشه این موضوع رو خط ممیز بین رئالیسم و رومانتیسیزم قرار داد.
یاسر هم به نوبه خودش به ترجمه ایراد گرفت. نسبت به متن کتاب یاسر میگه: ما در این متن با موءلفه های مشخص و منصوب به رومانتیسیزم مواجهیم در صورتی که کتاب جزو آثار رئال و در ضمن با روند عادی زندگی مواجهیم که مشخصه بارز رئال. در مجموع زبان رومانتیک٬ مضمون رئال. در جای دیگه تعاملات ما بین ژنرال و آنتوانت به سبک رومانتیکه چرا که یک عامل مشترک بیرونی اونها رو به سمت هم میکشه٬ یک دغدغهء مشترک. در زبان رئال کدبندی داریم یعنی از نشانه های کاملا" شناخته شده برای دو طرف استفاده میشه ولی در اینجا به نظر میرسه(احتمالا") مترجم نتونسته ظرائف زبان زیرک بالزاک رو پیاده کنه.
آذر هم به نوعی حرفهای ارژنگ رو تایید کرد و گفت در رئال روایت داریم و نویسنده حکم راوی یک صحنه رو داره٬ یک عکس یا هر چیزی رو پیدا میکنه و شرحش میده و عقاید و احساسات شخصی خودش رو وارد روند روایت نمیکنه ولی در رومانتیسیزم نویسنده نظر و برداشت شخصی خودش رو وارد داستان میکنه. این رو بیشتر از ماده خام یا همون موضوع داستان میتونیم یکی از عوامل تمییز دادن رومانتیسیزم از رئالیسم بدونیم. برای آذر هم این کتاب یاد آور کتاب "عشق و دیگر اهریمنان(مارکز)" بود. در این کتاب نویسنده رفتار افراد رو به شرایط اجتماعیشون ربط داده و شخص رو درونی و مستقل تحلیل نکرده. به نظر میاد که در اون دوران طبقات اجتماعی کاملا" تعریف شده بودن و اضافه کرد که اگر کلماتی رو که مترجم بصورت تصنعی به متن اضافه کرده حذف کنیم رمان متن سردی داره و حرکت مترجم رو یه جورایی ربط داد به جمله اول کتاب: "شور انگیزترین درام عشقی جهان" (یه چیزی تو این مایه ها٬ من کتابشو ندارم)
یاسر اضافه کرد که در رئالیسم تک تک کلمات بار معنایی دارند و نمیشه حتی یک کلمه رو حذف کرد چرا که جمله ناقص میشه.
علی که هیچ اعصاب نداشت و توپش حسابی هم از دست مترجم و ویراستار و هم نویسنده پر بود خوشحال بود که در کنار این کتاب یه کتاب دیگم خونده بود و آخر هفتش کمتر تلف شده بود. ایراد علی به نویسنده این بود که خیلی حکم صادر کرده! مثلا" برای مردها و زنها غالب تعیین کرده و نویسنده به عنوان یک فرد حق صدور همچین احکامی رو نداره.
مهرنوش در توجیه امر زیاده گویی در رئالیسم گفت که در رئال چون نویسنده حق به تصویر کشیدن زمانهای دیگه رو نداره مجبور برای آب و رنگ دادن به متنش از جزئیات کمک بگیره. رئالیسم مکتب اعتراض و میبینیم که همزمان با اون کاریکاتور هم اوج میگیره. در مجموع مهرنوش رئال رو از مکاتب با دستاوردهای بزرگ و خوب میدونست که شاید بعضی وقتا تو دام فرعیات افتاده و از هدف اصلی باز مونده.
من هم در اعتراض به بد بینی جمع نسبت به توضیح اضافات در رئال و مخصوصا" رومانتیسم گفتم که به نظر من زیاده گویی در متن بعضی وقتها مرحمی برای ذهن خسته از فکر و تحلیل٬ فقط میخونی و لذت میبری٬ لقمهء آماده! نویسنده چیزی رو از قلم نمیندازه تا تو مجبور باشی گزینه های مختلف تو جا خالی ذهنت بذاری. همیشه خوب نیست ولی بعضی وقتها کتاب قصه خوندن آدمو آروم میکنه!
مهرنوش در تکمیل این بحث گفت همیشه اینطور نیست! بعضی وقتا بر عکس و مجبوری یه چیز رو دقیقتر تحلیل کنی. چنتا نقاشی رئال هم نشونمون داد که جالب بود.
در آخر هم داود در حدود ده دقیقه از تئوری سینما برامون توضیح داد که بخوام بنویسم خیلی طولانی میشه.
برنامه هفته دیگه هم "ننه دلاور(برشت)" خانه هنرمندان ساعت شش و نیم.
آدمی همواره در نقطه ایست همچو چشم گردباد٬ کوچکترین خطایی او را به جریان گردباد میکشد٬ به اوج آن میرساند و در چشم به هم زدنی از دور زندگی خارج میکند٬ مگر دستی از عالم ماوراء به یاری او آید.(چشم گردباد نقطه ایه دقیقا در وسطش که ساکنه وهیچ حرکتی نداره)